تبليغاتX
ني ني ناز و مامان باباش
ني ني ناز و مامان باباش
من یک مادرم.مادرانه زندگی میکنم تا شاهد قد کشیدن مرد کوچک خانه ما باشم.من مادر بودنم را زندگی میکنم
جستجو
پيوندها



































































































ديروز پسر قشنگ من وارد هجدهمين ماه از زندگي پربركتش شد.

يزدان قشنگم اگه روزي اينجا پابرجا بود و خوندي بدون كه بي اندازه براي ما عزيز و دوستداشتني هستي و بودي.

من ۱۸ ماه هست كه بي وقفه مادرم و ۳ماه هست كه يزدان من را با واژه قشنگ و مقدس"مامان"صدا ميكنه(از همون سفر كذايي به رشت كه پدر منو در آورد)

*خيلي از اين من ها نوشته بودم،خيلي درد و دل،اما حذفش كردم..دلم نخواست -شايد-روزي كه يزدان اينجا رو ميخونه يا حداقل خودم ميخونم بگم:اه چقدر هي من من كرده-كردم-*

 به يمن ورود پسرم به يكسال و نيمگي بابايي يزدان ۱۰ سي دي گلهاي بهشت به يزدان نازم تقديم كرد .همسر مهربونم دستت درد نكنه.

اين سي دي ها يه جورايي شبيه دي وي دي هاي بي بي انيشتن ميمونه(البته يذره)خواستيم براي يزدان دي وي دي هاي بي بي انيشتن بخريم اما ۲دليل مانع اين كار شد يكي اينكه اين دي وي دي ها به زبان اصليه و دوم اينكه به گفته تي تي جونم در روزنامه جام جم ذكر شده كه اين دي وي دي ها بعد از ۲سال اسيب مغزي وارد ميكنن،حالا تا چه حد درسته!!

اين روزها فكرم به اين موضوع درگيره.الان ميگم:

خلي دلم ميخواست ميشد زمان براي حداقل يك ماه با همه ي اين داشته هام متوقف ميكردم و برميگشتم به دوران مجردي..دوران بخور و بخواب.اونوقت مثل تمام اين دختراي مجرد-مثل نيلوفر-تا لنگ ظهر ميخوابيدم بعد بيدار ميشدم مامانم ناهار آماده ميكرد و از ظهر تا عصر جلوي اينه به خودم ميرسيدم بعد زنگ ميزدم به دوستام-نيلوفر-قرار بيرون،سينما،كوه،لاهيجان ميذاشتيم..بعد دوباره هي اين كار تكرار ميشد تا اينكه حسابي خسته ميشدمو دلم ميخواست برگردم به زمان خودم..

راستش خيلي اين روزها دلم يه تحول اساسي ميخواد..شوشو سفر پيشنهاد كرد اما متاسفانه من كه تو خونه نشستم ويروس اومد سراغمون واي بحال..  نه ..سفر نميتونه حالمو خوب كنه

خيلي ذهنم درگير يزدانه..كه چجوري بعد از اين ۶ماه از شير بگيرمش..يعني ميتونم!؟؟يعني ميشه؟؟

از شير گرفتن يزدان فقط ميتونه يك يا دو حسن براي من داشته باشه (هم اينكه بهتر ميتونم بخوابم هم اينكه ديگه به من وابسته نميشه و ميتونم به كارام برسم)اما ميتونه يه ضربه روحي بزرگ براي من باشه..بيشتر از اينكه يزدان به من وابسته باشه من بهش وابسته ام ..ديگه اين روزها اين آغوشها اين بيخوابي ها اين غر زدنها اين دستهاي قشنگ بي حس اين دهان باز بدون س. ي ن .ه ديگه و ديگه تكرار نخواهد شد..شايد باورتون نشه الان كه دارم مينوسم چشام پر از اشك شده..دلم براي اين روزها تنگ ميشه.همونطور كه براي دوران جنيني ش تنگ شده.ميدونم هر چيزي موعدي داره و اين هم مرحله ايي از زندگي و تكامل ميتونه باشه اما براي من بي اندازه سخته.البته فكر نكنم هيچ بچه ايي مثل يزدان اينقدر در شير مادر خوردن معتاد باشه.

 دغدغه اين روزهاي من،تمام فضاي خالي ذهن من همه و همه يزدان و بايدها و نبايدهاش پر كرده..

اين پست شايد ادامه داشته باشد

ارسال شده در: چهارشنبه 13 آبان1388 :: 9:59 :: توسط : مامان يزدان
  11/8/88

 من،همسرم و يزدان بهتريم.

  •  از همون روز پنجم ابان همسر و يزدانم به ويروس من مبتلا شدن.
  • چشمتون روز بد نبينه..ويروس فوق العاده مسخره و بديه..
  • فكرشو بكنيد هر3تامون مريـــــض..طفلك شوشو با اون حالش از من و يزدان پرستاري ميكرد
  • الهي بگردم،يزدانم به حدي كه زانوهاش درد ميكرد نميتونست حتي براي جيش بشينه
  • هنوزم كه هنوزه سرفه ها و كسل بودنمون ادامه داره.اما ديگه تب و بدن درد نداريم.
  • يزدان همچنان بدغذاست
  • 6 ابان ماما بابام از مشهد برگشتن و با كلي اصرار فرستادمشون خونه..يا به عبارتي از ترس اين ويروس هلشون دادم بسمت خونه.
  • من و شوشو و يزدان صاحب كلي سوغاتي شديم..يك كم حالم بهتر بشه عكساشو ميذارم.
  • از همه ي دوستاي گلم كه نگران حال ما بودن صميمانه سپاسگذارم.

 

ارسال شده در: دوشنبه 11 آبان1388 :: 13:28 :: توسط : مامان يزدان
من:توي خونه نشستم و سفر نميرم،

تق تق تق

من:كيه كيه در ميزنه در با لنگ در ميزنه

آنفولانزا:منم منم يه ويروس خوشگل و ناز وماماني

من:اسمت چيه؟

آنفولانزا: آ     

من:

آنفولانزا:چه راه بدي چه راه ندي من ميام ميخورمت

من:نه نه منو نخور

خلاااااصه..اومد و منو خورد

 

  • البته اينطور كه دكتر گفته آنفولانزاي آ ميباشد..با يه سرم ، آمپول فعلا تب و لرزم قطع شده
  • ماسك ميزنم و ليمو و پرتقال تا حد انفجار ميخورم.اما قرصهايي كه داده اصلا نميخورم..
  • سرمون براي ۵۰۰۰۰ تومن درد ميكرد


اضافه شده در ۵/۸/۸۸

متاسفانه از صبح يزدان تب ۳۸/۵ داره.برديمش دكتر گفت مورد خاصي نيست.تايلوفن و قطره بيني و قطره دكسترومتورفان داد.

 

 

ارسال شده در: دوشنبه 4 آبان1388 :: 23:33 :: توسط : مامان يزدان
يزدان از شنبه تا الان صاحب

  • لوستر
  • قاليچه
  • پوتين
  • كلاه شالگردن
  • دستكش
  • ماژيك
  • دفتر نقاشي  شده
  • بزودي يزدان در پايان ۱۶ ماهگي مينوسم و براي ثبتش به اينجا ميارم

در ضمن انگار تا بزرگ شدن يزدان من براي بار دوم بايد جهزيه بخرم.

  • سشوار خراب شد
  • یکی از ماتیکها به ملکوت اعلی پیوست
  • حالا بگذریم که روزی چندتا از این اسباب بازی هاش خراب میشن


 ادامه مطلب...
ارسال شده در: چهارشنبه 29 مهر1388 :: 7:49 :: توسط : مامان يزدان
 یزدان و بازی با تخمه مرغ حذف شد

 رفته بودم دیدن دوستم(مهرنوش).پسرش ۵ماه از یزدان بزرگتره.وقتی که رادین حرف میزد یزدان با وحشت میدوئید بغلم..آخه خیلی بلند حرف میزد.طفلک بچه م.حذف شد

اینجا که نیاز به توضیح نداره،داره!؟حذف شد

 *واما پازلها*

این تصویر روی جعبه ش بود که بعد از تکمیلش فوق العاده زیبا شد.البته الان که قاب شده من ندیدمش ولی مامانم میگه خیلی زیبا تر شده

اینجا پازل بابا هنوز تموم نشده بود

این و پایینی مال باباست

اینم مال منه

این پازل هم دوست عزیزم(خاله نیلوفر) برای یزدان خریده بود غافل از اینکه مامانش هم نمیتونه درستش کنه چه برسه به یزدان/البته این پازل ظاهرا تقلب داره ولی مارک بالا نه.

اینم کاپشنی که مامان گلم زحمتشو کشید

 اینم پازل دسته ی گل من

هر کدوم از اسبا بازی ها و کتابهای جدیدش یکجاست..زورم میاد جمعشون کنم و عکس بگیرم..درکم کنین

  •  توي اين مدت بابايي براي يزدان كلي اسباب بازي(هواپيما،هليكوپتر،ابزار:آچار،پيچگوشتي،اره،گيره.،مدارنگي جيوتو و...)خريد.همسر گلم دستت درد نكنه.اميدوارم يزدان بتونه روزي جواب اينهمه محبتتو بده.دوستت دارم

 

ارسال شده در: شنبه 25 مهر1388 :: 11:3 :: توسط : مامان يزدان
سلام.به علت كمبود وقت و خواب آلودگي باز هم خلاصه مينويسم(شرمنده)

  • وارد سومين سال وبلاگ دسته ي گلم شدم..روزهايي كه يزدان توي دلم بود و من از بودنش بيخبر..
  • ۱۶ مهر ۸۷ روز هميشه بياد ماندني من-روزي كه فرشته ي كوچولوم لونه ي كوچولوشو توي دل مامانش ساخت.دوستت دارم يزدان ماماني.
  • يزدان گلم ۱۷ماهگي ات مبارك

  • اول مهر رفتيم عروسي اما اگه نميرفتيم سنگين تر بوديم.يزدان از صداي بلند بلندگو ترسيد و از همون اول من و باباشو توي ماشين حبس كرد
  • اون يك هفته ايي كه باباي يزدان نبود،يزدان از دماغ من در آورد،بحدي پسر بد و لجبازي شده بود كه نگو نپرس.اصلا زمين تا آسمون فرق كرده بود..مدام عين كانگرو به من وصل بود و بغل هيچكس نميرفت،بدغذايي هم ميكرد ولي وقتي بابا يا مامانم بهش لقمه ميدادن ميخورد.
  • موقع ناهار يا شام ميرفت روي پاي بابام مي نشست تا ميتونست با قاشق خرابكاري ميكرد-طفلك بابام
  • مامانم خيلي زحمت كشيد و من اصلا نتونستم كمك حالش باشم
  • يزدان در رشت صاحب كلي ي ي ي كتاب  وسايل بازي هوشي شد
  • قرار بود همراه مامان بابام بريم مشهد.داداشمم بود خوش ميگذشت اما متاسفانه به دليل ناهماهنگ بودن يزدان در مسافرت همگي از اين تصميم منصرف شديم تا ببينيم بعدها چي پيش مياد
  • نميدونم يزدان توي مسافرت چرا اينهمه عوض ميشه.الان كاملا نرمال و طبيعي شده.همون يزدان خود خودم شده
  • مامانم براي يزدان يك كاپشن باروني خريد كه خيلي ناز و قشنگ.ماماني گلم دستت درد نكنه
  • پازل ۱۵۰۰تايي بابام تموم شد(بعدا عكسشو ميذارم)روز بعد رفتيم يه پازل ۳۰۰۰تايي خريديم خيلي قشنگه منم همونجا شير شدم يه پازل ۱۰۰۰تايي خريدم اما كجاست وقت؟!!بابام دوباره روز بعدش يه پازل ۲۰۰۰تايي طرح غروب خريد كه محشره(عكساشو ميذارم)خدايي خيلي قشنگ درست ميكنه
  • اينبار تونستم يكي از دوستام بعد از ۳سال ببينم.۶ماه بارداره.خيلي چاق شده بود و با ديدن من انگشت به دهن موند كه تو شدي همون وزن دوران مجرديت!!آخه چجوري!!گفتم صبر كن..حالا حالاها كار داري
  • و اما دكتر من:مدت طولاني شايد از دوران دبيرستان يكي ازرگهاي پاي چپم برجسته-واريس-شده بود و تا يكسال پيش اندازه ش ثابت بود تا اينكه ۲ماه پيش همسرم گفت انگار برجستگي رگ پات بزرگتر شده هاا!!منم با تعجب..واي آره كاملا ۲برابر.اين شد كه تصميم گرفتم اينبار كه رفتم پيش مامانم برم دكتر بابام كه هم از شرح بيماري بابام (واريس پيشرفته و ارثي)باخبره و هم دكتر خيلي خوبيه.با هزار بدبختي بابام ۲تا نوبت-هم براي خودش هم من-گرفت و راهي شديم..بعد از معاينه گفت كه بايد جوراب بپوشم و يك سونوگرافي از پاي چپم-همون پاي مدنظر-داد..سونوگرافي را هم انجام دادم كه نتيجه اين شد كه واريس بنده مثل بابام از كشاله ي ران هست كه روي رگها و وريدهاي ساق پا ظاهر شده ،و يكي از وريدها را تخريب كرده و بايد ليزر كنم - الان بهترين زمان براي ليزر هست ،
  • راستش بخاطر شيردادن به يزدان و اينكه ميدونم بعد از ليزر فعلا نميتونم مراعات كنم فعلا منصرف شدم و به پوشيدن جوراب بسنده كردم
  • توي اين يك هفته غروبها هوا سرد و ابري ميشد-نشد كه زياد بيرون برم.حالا اگه هم ميشد مگه يزدان ميذاشت!؟
  • روز جهانی کودک مبارک*یزدان گلم روزت مبارک*هرچقدر توان داریم میذاریم تا تو در نهایت رفاه و آرامش رشد کنی برگ گلم*دوستت داریم


 ادامه مطلب...
ارسال شده در: چهارشنبه 15 مهر1388 :: 7:22 :: توسط : مامان يزدان
  • سلام ماماني هاي عزيز
  • ما همچنان شمال-رشت هستيم،به همين خاطر خلاصه مينويسم
  • امروز نوبت دكتر-عروق-داشتم
  • شنبه هم سونوگرافي دارم
  •  ماماني ها يزدان توي اين يك هفته ياد گرفته كه سر بكوبه..نميدونم چجوري مانع اين كارش بشم..با صحبت ..با تندي اصلا نتونستم قانعش كنم كه اين كار بدِ..
  • و همچنين يزدان هنوز روي پنجه هاي پاش راه ميره البته دكترش گفته كه تا ۱۸ماهگي كاملاطبيعيه اما خب يزدان ميدونه و ميفهمه وقتي بهش ميگيم يزدان روي كف پا راه برو،ميره اما فقط ۲قدم دوباره پاشنه بلند راه ميره حتي با كفش هم همينطوره -چكار كنم روي كف پا راه بره
  • اينم بگم كه در نبود بابايي يزدان،يزدان شديدا ماماني شده..خيلي شديد..
  • پازل بابام تموم شد(۱۵۰۰تايي-هموني كه براي تولدش خريده بودم)
  • ۲تا پازل ديگه كه يكي ۳۰۰۰تايي و يكي ۲۰۰۰تايي خريده
  • منم يدونه ۱۰۰۰تايي خريدم كه فكركنم سال ۱۴۰۰تمومش كنم
  • بعدا عكساشو ميذارم
  • درمورد سوالاتم شديدا به همفكري شما ماماناي باتجربه احتياج دارم

 سلام عزیزانم.ممنون از اینکه تنهام نذاشتین و به سوالاتم با دقت جواب دادین،ما دیروز (۱۳/۷/۸۸)برگشتیم خونه و اگر شازده پسر بذاره میام و ازسفر به شمال مینویسم

ارسال شده در: پنجشنبه 9 مهر1388 :: 2:12 :: توسط : مامان يزدان
  • خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.comماما بابا اومدن دنبالمون
  • خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.comاز فردا نیستم اول مهر روز باز گشایی مدارس میریم عروسی دختر عمه خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com
  • خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.comخدا کنه هوا خوب باشهخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com
  • خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.comهفته ی دیگه جمعه بر میگردیمخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com
  • خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.comابروهام شده پاچه بزخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com
  • خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.comبریم یک کم به این مهره هامون روغن بزنیم بس که بیکار مونده زنگیدهخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com
  • خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.comیزدان هم برای خودش مردی شده..الهی دورش بگردم پسرم با لباسی که براش برای عروسی خریدیم مثل دسته ی گل میشه..ازش عکس میگیرم بعدا میذارمخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com
  • خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.comدعا برای دانیال گلم فراموش نشه
  • خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.comخانما ختم قرآنتون تموم شد
  • خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.comفعلا اینا یادم بود هروقت چیز جدیدی یادم اومد اضافه میکنم
  • خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.comشیطونی نکنین ااااا/دست به گاز نزنین اااا/جیشتونو خبر بدین/روی مبل نرین/دست تو مماخ نکنیناینم توصیه های ایمنیخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com
  • خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.comراستی عیدتون مبالک

                                             خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com


  • سلام
  • ممنون از لطفتون.
  • خوبیم
  • عروسی رفتم اما اصلا هیچی ازش نفهمیدیم
  • بس که یزدان بیتابی کرد و مدام شیر خواست
  • همش تو ماشین بودیم
  • سرما خوردم
  • و همش به فکر دانیال هستم
  • دعا فراموش نشه
  • اینجا هوا شباش خیلی سرد میشه و روز عروسی بارون سیل آسایی اومد...
ارسال شده در: دوشنبه 30 شهریور1388 :: 14:50 :: توسط : مامان يزدان
ارسال شده در: چهارشنبه 25 شهریور1388 :: 12:18 :: توسط : مامان يزدان
خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.comديدم قشنگه گفتم شما هم ببينينخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comاگر سوار هواپيما شدي..تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

ارسال شده در: سه شنبه 24 شهریور1388 :: 8:54 :: توسط : مامان يزدان
درباره وبلاگ
يزدان احديت عنايتي كرد و يزدان نازنين من در بيمارستان وليعصر تهران ساعت 8:15 صبح 12 خرداد 1387 بدنيا اومد. 14 مهر 86 بود كه فهميدم كه خدا بار ديگه لطفش شامل حال من و همسر عزيزم كرده وهچنين30 دي 86 بود كه فهميدم ني ني آسموني من يك پسره كاكل زريه.
من و همسرمهربانم عهد و پيوند آسمونيمونو در شهريور 83 بستيم و از خدا خواستيم تا براي هميشه حافظ عشقمان باشه.
اينجا از پسر نازنينم و زندگيم مينوسيم..تا هميشه يادم بمونه كه زندگي زيبايي و زشتي هاي خودشو داره.
(خدایا بر هرآنچه دادی و ندادی شکرت)





ghalebeweb.blogfa.com

Free counter and web stats