ديروز پسر قشنگ من وارد هجدهمين ماه از زندگي پربركتش شد.
يزدان قشنگم اگه روزي اينجا پابرجا بود و خوندي بدون كه بي اندازه براي ما عزيز و دوستداشتني هستي و بودي.
من ۱۸ ماه هست كه بي وقفه مادرم و ۳ماه هست كه يزدان من را با واژه قشنگ و مقدس"مامان"صدا ميكنه(از همون سفر كذايي به رشت كه پدر منو در آورد)
*خيلي از اين من ها نوشته بودم،خيلي درد و دل،اما حذفش كردم..دلم نخواست -شايد-روزي كه يزدان اينجا رو ميخونه يا حداقل خودم ميخونم بگم:اه چقدر هي من من كرده-كردم-*
به يمن ورود پسرم به يكسال و نيمگي بابايي يزدان ۱۰ سي دي گلهاي بهشت به يزدان نازم تقديم كرد .همسر مهربونم دستت درد نكنه.
اين سي دي ها يه جورايي شبيه دي وي دي هاي بي بي انيشتن ميمونه(البته يذره)خواستيم براي يزدان دي وي دي هاي بي بي انيشتن بخريم اما ۲دليل مانع اين كار شد يكي اينكه اين دي وي دي ها به زبان اصليه و دوم اينكه به گفته تي تي جونم در روزنامه جام جم ذكر شده كه اين دي وي دي ها بعد از ۲سال اسيب مغزي وارد ميكنن،حالا تا چه حد درسته!!
اين روزها فكرم به اين موضوع درگيره.الان ميگم:
خلي دلم ميخواست ميشد زمان براي حداقل يك ماه با همه ي اين داشته هام متوقف ميكردم و برميگشتم به دوران مجردي..دوران بخور و بخواب.اونوقت مثل تمام اين دختراي مجرد-مثل نيلوفر-تا لنگ ظهر ميخوابيدم بعد بيدار ميشدم مامانم ناهار آماده ميكرد و از ظهر تا عصر جلوي اينه به خودم ميرسيدم بعد زنگ ميزدم به دوستام-نيلوفر-قرار بيرون،سينما،كوه،لاهيجان ميذاشتيم..بعد دوباره هي اين كار تكرار ميشد تا اينكه حسابي خسته ميشدمو دلم ميخواست برگردم به زمان خودم..
راستش خيلي اين روزها دلم يه تحول اساسي ميخواد..شوشو سفر پيشنهاد كرد اما متاسفانه من كه تو خونه نشستم ويروس اومد سراغمون واي بحال.. نه ..سفر نميتونه حالمو خوب كنه
خيلي ذهنم درگير يزدانه..كه چجوري بعد از اين ۶ماه از شير بگيرمش..يعني ميتونم!؟؟يعني ميشه؟؟
از شير گرفتن يزدان فقط ميتونه يك يا دو حسن براي من داشته باشه (هم اينكه بهتر ميتونم بخوابم هم اينكه ديگه به من وابسته نميشه و ميتونم به كارام برسم)اما ميتونه يه ضربه روحي بزرگ براي من باشه..بيشتر از اينكه يزدان به من وابسته باشه من بهش وابسته ام ..ديگه اين روزها اين آغوشها اين بيخوابي ها اين غر زدنها اين دستهاي قشنگ بي حس اين دهان باز بدون س. ي ن .ه ديگه و ديگه تكرار نخواهد شد..شايد باورتون نشه الان كه دارم مينوسم چشام پر از اشك شده..دلم براي اين روزها تنگ ميشه.همونطور كه براي دوران جنيني ش تنگ شده.ميدونم هر چيزي موعدي داره و اين هم مرحله ايي از زندگي و تكامل ميتونه باشه اما براي من بي اندازه سخته.البته فكر نكنم هيچ بچه ايي مثل يزدان اينقدر در شير مادر خوردن معتاد باشه.
دغدغه اين روزهاي من،تمام فضاي خالي ذهن من همه و همه يزدان و بايدها و نبايدهاش پر كرده..
اين پست شايد ادامه داشته باشد